تبليغاتX
ادبستان

ادبستان

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من...

خانه دوست...

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و درآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ

سر به در می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی،

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی:

خانه دوست کجاست؟


                                                                       «سهراب سپهری»


شعر خانه دوست سروده ی فریدون مشیری

(پاسخ شعر نشانی اثر سهراب سپهری)

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل هاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست؟»


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 20:16  توسط   | 

     تولیدکنندگان «در مسیر زاینده‌رود» از مردم اصفهان عذرخواهی کنند

                                     Image

سخنگوی شورای شهر اصفهان گفت: «تولیدکنندگان و دست‌اندرکاران ساخت سریال «در مسیر زاینده‌رود» باید از مردم اصفهان عذرخواهی کنند.»

ابوالفضل قربانی اظهار داشت: «برخی دیالوگ‌های ارائه شده از سوی بازیگران سریال «در مسیر زاینده‌رود» که این روزها از تلویزیون پخش می‌شود، تا حد تمسخر لهجه اصفهانی نیز پیش رفته و بر همین اساس تولیدکنندگان این سریال باید از مردم اصفهان عذرخواهی کنند.»

وی اضافه کرد: «اگر بازی در نقش‌های سریال «در مسیر زاینده‌رود» به بازیگران اصفهانی سپرده می‌شد آنها ضرب‌المثل‌های اصیل اصفهانی را به عنوان میراث ماندگار اصفهان زنده کنند.»

سخنگوی شورای اسلامی شهر اصفهان ادامه داد: «اگر سریال «در مسیر زاینده‌‌رود» به کارگردانی حسن فتحی که برای ایام مبارک رمضان ساخته شده، بر روی ظرافت‌های لهجه اصفهانی بیشتر کار می‌کرد، بسیار موفق‌تر بود.»

وی با بیان اینکه سریال «در مسیر زاینده‌رود» در زمانی کوتاه تهیه شده و فرصتی برای ارائه بهتر آن وجود‌ نداشته، افزود: «مسئولان و دست‌اندرکاران سریال «در مسیر زاینده‌رود» باید به مردم بیان کنند این گویش اصفهانی نیست و این مسئله را از دل مردم اصفهان در بیاورند.»

سخنگوی شورای شهر اصفهان یکی از دلایل اصلی درست نبودن گویش اصفهانی سریال در مسیر زاینده‌رود را استفاده از هنرپیشه‌های غیر‌بومی شهر اصفهان عنوان کرد و بیان داشت: در این سریال چون بازیگران غیر اصفهانی هستند و گویش مادریشان به لهجه مردم اصفهان نیست، به خوبی نمی‌توانند در چنین مجموعه‌ای موفق باشند و حتی ممکن است به سمت مسخره کردن این لهجه نیز پیش بروند.

وی تصریح کرد: مردم شهر اصفهان به خوبی می‌دانند که سریال در مسیر زاینده‌رود با اعتباری که برای آن در نظر گرفته شده هیچگاه متوقف نمی‌شود اما به دلیل اینکه گویش اصفهانی در آن به خوبی رعایت نشده باید از شهروندان اصفهان در این راستا عذرخواهی شود.

منبع: سینمافا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 10:22  توسط   | 

«۲۰۵ رباعی جدید از سنایی کشف شد»

مصحح رباعیات سنایی از کشف ۲۰۵ رباعی جدید در میان ۲۵ نسخه خطی از اشعار این شاعر و عارف قرن ششم هجری که در دیگر آثار چاپ شده او تاکنون مشاهده نشده است ، خبر داد و ابراز امیدواری کرد این اشعار در کتاب مستقلی با نام «رباعیات سنایی» تا پایان تابستان امسال منتشر شود.

سید علی میرافضلی در گفتگو با مهر ، ضمن اعلام این خبر گفت: رباعیات سنایی را بر اساس ۲۵ نسخه خطی تصحیح کرده‌ام و این کار به مراحل پایانی رسیده و پس از پایان کار متوجه شدم به ۲۰۵ رباعی از او رسیده‌ام که در هیچ یک از نسخه‌هایی که تاکنون از رباعیاتش منتشر شده، وجود ندارد.

وی که پیشتر رباعیات خیام را نیز تصحیح و چاپ کرده است ، افزود: نسخه جدید ۷۴۰ رباعی دارد که نسبت به کامل‌ترین نسخه چاپ شده موجود از رباعیات سنایی که تصحیح محمدتقی مدرس رضوی است و شامل ۵۳۵ رباعی است، ۲۰۵ رباعی بیشتر دارد. همچنین این رباعی‌ها به لحاظ صحت ضبط ، نقل و تصحیح و خوانش اشعار نزدیکترین اشعار به زبان شاعر (سنایی) است.

منبع: خبرگزاری آفتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:7  توسط   | 

«استاد بنان دیگر آرامگاه ندارد»

دهم اردیبهشت تولد هنرمند بزرگ موسیقی و آواز ایران، استاد غلامحسین بنان بود. اما اگر به کرج و امامزاده طاهر بروید دیگر اثری از آرامگاه بنان نیست.

به گزارش تارنمای دل آوا، نه تنها بنان بلکه امیرناصر افتتاح و چند تن از بزرگان موسیقی که در آن حوالی خاک بودند. امسال آرامگاه بنان با خاک یکسان و ناپدید شده و اگر پیگیری نشود بعید نیست که ساختمانی را که در حال احداثش هستند بنا کنند.

 

منبع:پیمانه اقتصاد ایران

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:37  توسط   | 

تکم چی ها، سفیران فراموش شده نوروز

تکم چی می خواند "آیوز، ایلوز، هفتوز، گونوز مبارک". کودکان دست در دست مادرانشان هنگام عبور از کنارش، مات و مبهوت او و عروسک رقصان روی صفحه چوبی را می نگرند و جوانترها گاهی متلکی بارش می کنند اما او با لبخند بهار را به همه تبریک می گوید.

عسگر ایمانی ۷۰ سال دارد و ۳۵ سال است که این عروسک رقصان در دستهای هنرمند او خبر از آمدن بهار می دهد.

در خیابانها قدم می زند و فرا رسیدن عید را به همه تبریک می گوید. هر چند دقیقه یکبار رهگذری مقداری پول به او می دهد و طنین اشعار تکم چی را تقدیر می کند.

صدای خش دارش ترانه های عامیانه را دوباره زنده می کند و عروسکش ۳۵ سال است که با پوشش قرمز و سکه و زنگوله های آویزان دل شاید هزارها رهگذر را شاد کرده باشد.

عسگر آقا خودش هم می داند که این سنت در حال فراموشی است و تقریباً نفس های آخر خود را می کشد. اما هنوز هم می خواند و بهار را به همه تبریک می گوید تا این سنت تقریباً فراموش شده را تا جایی که می تواند زنده نگه دارد.

می گوید برای تکم خوانی باید اشعار را حفظ باشی، اشعاری که از کودکی با روح او درهم آمیخته و اکنون تکم چوبی را به رقص در می آورد. اشعاری که سینه به سینه شاید از نسل ها قبل به او رسیده و اکنون نه من جوان و نه نسل های بعد از من چیز زیادی از آن نمی دانیم! گویی دستی این پیوند را گسسته و عسگر آقای تکم چی با تمام تلاشش سعی در پیوند دوباره این ریسمان دارد.

با توجه به منابع ادبی و فرهنگی منطقه: «تکم» یک عروسک چوبی سنتی است. واژه تکم Takam از دو بخش «تکه» و «م» تشکیل شده است. تکه در زبان ترکی به معنی بز نر قوی هیکل که همیشه در راس گله حرکت می کند و گله را به چراگاه و محل های معین هدایت می کند «م» ضمیر ملکی دوم شخص مفرد است و تکم در واقع به معنی «بز نر من» است.

تکم عروسکی است چوبین که روی آن را با مخمل یا پارچه هایی به رنگ قرمز می پوشانند و روی این پارچه را با پولک، زنگوله، سکه و نیز پارچه های الوان و حتی آئینه تزیین می کنند.

هر یک از تزئینات تکم علت و فلسفه ای داشته است: مثلاً زنگوله و سکه برای ایجاد سر و صدای بیشتر بوده تا مردم را از داخل خانه ها به کوچه ها و دم در خانه ها بکشاند.

از سوی دیگر یک ضرباهنگ برای حرکت تکم بوجود می آورد. اینکه به دو طرف عروسک (طرفین شکم عروسک) آئینه نصب می کردند. به این دلیل بود که تکم خبر فرا رسیدن سال نو را به مردم می داد و با خود آئینه ای به رسم روشنایی و صفا داشت.

اینکه در ساخت تکم همیشه از رنگ قرمز برای پوشاندن بدنه اصلی استفاده می کردند شاید به این دلیل بوده که در آذربایجان قدیم لباس و توری سر و روی عروس به رنگ قرمز بوده و خواسته اند تکم نیز مثل هر عروسی مظهر شادی و خوشی باشد.

لا به لای اشعار فولکلور تکم چی رد پای مذهب چنان پررنگ است که تصورش را هم نمی کنی این سنت مربوط به قرن ها قبل از حضور اسلام در میان مردم منطقه باشد، آنجا که می گوید خبر به اهل مدینه و شام رسید یا آنجا که یاد رسول (ص) می کند.

مختار اوتی یاندیردی داما آتدی (مختار آتش را روشن کرد و بر بام انداخت)

خبر اهل مدینه شاما چاتدی (خبر به اهل مدینه و شام رسید)

جماعت جهد ایدوب مرادا چاتدی (جماعت جهد کردند و به مراد رسیدند)

سیزون بو تازه بایراموز مبارک (عید نو شما مبارک باشد)

آیوز، ایلوز، هفتوز، گونوز مبارک (ماهتان، سالتان، هفته تان، روزتان مبارک)

هر آنچه در فرهنگ ما رو به فراموشی است، در اشعار تکم چی زنده می شود گویی هنوز هم امیدی برای احیای رسم و سنت های پیشین وجود دارد.

بیزیم یرده یومورتانی یویارلار (در محل ما تخم مرغ را می شویند)

انونی دونوب یددی رنگه بویارلار (بعدش آن را به هفت رنگ می آرایند)

یددی سینده تحویل اوسته قویارلار (هر هفت تا را در سفره عید می گذارند)

سیزون بو تازه بایراموز مبارک (عید نو شما مبارک باشد)

آیوز، ایلوز، هفتوز، گونوز مبارک (ماهتان، سالتان، هفته تان، روزتان مبارک)

سنت و آئین تکم خوانی آنچنان رو به فراموشی و افول سپرده بود که تا چند سال پیش تقریباً نام تکم خوانی و تکم چی به برگ های فراموشی شده تاریخ پیوسته بود. تا اینکه اخیراً صدا و سیما فیلمی از «یدا... صمدی» پخش کرد که یادمان می آورد چقدر از سنن قدیمی خود دور شده ایم.

صمدی با فیلم خود که در مورد پدری تکم چی و دختر دانشجویش بود نشتر به زخمی زد که سال ها بود بسته بود و اینک نتیجه کار او و زحمات بسیاری دیگر از افراد آگاه جامعه را در مراسم «جشن ملی نوروز» دیدیم.

در این آئین، تکم خوانی غرفه های استان آذربایجان شرقی و اردبیل نیز آذین بست تا یادمان بیاید که هنوز هم سنت هایمان زنده اند و فقط لا به لای اشعار استاد شهریار دنبالشان نگردیم.

هر چند نمی شد تأسف نخورد وقتی تکم چی غرفه آذربایجان حتی به حرکت درآوردن تکم را نیز به درستی نمی دانست و این فریاد وا مصیبتای فراموشی سنت ها و آیین ها بود

یاد کرسی و دور هم نشستن بخیر، یاد شال ساللاماق و فالگوش ایستادن چهارشنبه سوری بخیر... یاد تمام آیین های فراموش شده ما بخیر.

امروزه شاید نه از بازی ها و نه از رسوم سنتی خبری نیست! در زمانی که همه به نوعی نگران تهاجم فرهنگی و فراموشی آیین های سنتی هستیم، جای خالی اشعار تکم چی در کتاب های درسی کودکان و برنامه های تلویزیونی بیشتر احساس می شود. جای خالی داستان ها و آداب و رسوم سنتی در کنار تصویرسازی های مدرن و داستان های جدید گویا زخمی است که بر سینه تاریخمان زده می شود.

باشد که این آیین زیبای تکم خوانی در کنار سایر سنن زیبای ما روزی همچون گذشته احیا شوند و نزدیک عید که می شود، صدای رقص عروسک چوبی بر صفحه تخت روحمان را بنوازد!

هر قاپودا اویناسا بیر نلبکی قندی وار (پس هر دری بر قصه ـ یک نعلبکی قند داره)

عروسک قرمز رنگ روی تخته چوبی به حرکت درمی آید و یادی زیبا در ذهن هر عابری به جای می گذارد تا نوید بهار دهد و یادآوری کند بسیاری از سنتهای ایرانی ارزش حفظ و احیا دارند چرا که پر از راستی و صداقت و پاکی هستند.


منبع: خبرگزاری آفتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 11:38  توسط   | 

در این بهار دلنشین

 

نسيم خُلد مي وزد مگر زجويبارها
كه بوي مشك مي دهد هواي مرغزارها
فراز خاك و خشت ها دميده سبز كشت ها 
چه كشت ها بهشت ها نه ده نه صد هزارها
زخاك رسته لاله ها چو بّسدين پياله ها 
به برگ لاله ژاله ها چو در شفق ستاره ها
فكنده اند همهمه ، كشيده اند زمزمه 
به شاخ سرو بُن همه چه كبك ها چه سارها
ز ريزش سحاب ها بر آب ها حباب ها 
چو جوي نقره آب ها روان در آبشارها
فراز سرو بوستان نشسته اند قمريان
چو مقريان نغز خوان به زمردين منارها
فكنده اند غلغله دو صد هَزار يك دله
به شاخ گل پي گله ز رنج انتظارها
درخت هاي بارور چو اشتران باربر
همي زپشت يكدگر كشيده صف قطارها

                                                                            «قاآنی»

                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پی نوشت : بسدین: از جنس مرجان

                  مقری: خواننده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 18:50  توسط   | 

 

خداوندا!

در اين سالي كه در پيش است

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي ليكن

در آغاز طلوع روشن سالي كه مي آيد

مرا در اين سيه سودا،

و اين سرماي پر سوز و سكوت سايه هاي سرد ياري كن

 و با تدبير پر مهرت سحرگاهان

سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي هديه ام فرما

خداوندا
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي ....... اما

براي مردمان خوب اين وادي عطا فرما

هزار اميد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
 هزار و سيصد و هشتاد و نه لبخند زيبا را 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 10:38  توسط   | 

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:38  توسط   | 

«جایگاه زن و خانواده در ایران باستان»

در لابه لای تاریخ، باستان شناسی ایران همواره خانواده به عنوان مهم‌ترین واحد اجتماعی و نگهدارنده رابطه خویشی و پایگاه عاطفی نقش مهمی‌ایفا می‌کند. «مان» در مفهوم خانواده، از صورت اوستایی «نمانیه»، در واژه «‌‌‌خانمان» به معنی خانه و خانواده باقی‌ مانده است.

در آن زمان که خرید زن در میان بسیاری از ملل و اقوام هند و اروپایی معمول و متداول بود، ازدواج ایرانی در سایه نظمی که آیین زرتشت آورده بود، نتیجه عقد بود.
وجود ایزد بانوانی چون آناهیتا و اشی و نقش آنان در تفکرات ایرانی اهمیت خانواده را بیشتر می‌نمایاند.
آناهیتا با صفات نیرومندی، زیبایی و خردمندی، به صورت ایزد بانوی عشق و باروری نیز در می‌آید، زیرا چشمه حیات از وجود او می‌جوشد . و اشی نماد توانگری و بخشش، ایزد بانویی است که پیشرفت و آسایش به خانه‌ها می‌برد و خرد و خواسته می‌بخشد.

به نظر ایرانیان، ازدواج نتیجه تراضی زن و مرد بود و این ازدواج در آن واحد معنی مذهبی و اجتماعی داشت.

مومن که تن به قیود زناشویی می‌دهد، برای روح خود سعادت جاودانی فراهم می‌آورد و برای خویشتن راهی خجسته به سوی زندگی آینده می‌گشاید. چرا که مومن باید در گسترش و توسعه آفرینش نیک سهیم باشد و به این منظور، چه وسیله‌ای شایسته‌تر و نیکوتر از ازدواج و به بارآوردن موجودات «اهورایی» خواهد بود؟ با این اعتقاد، تجرد در آیین زرتشتی مجاز نیست. زناشویی بی‌عقد مایه دهشت است و نزد ایرانیان پذیرفتنی نبوده است. به همین خاطر فرزندان حاصل از این گونه پیوندها از وراثت بی‌بهره بوده‌اند.
زندگی زناشویی و خانواده از لحاظ اجتماعی نیز از اهمیت والایی برخوردار بود تا بدان‌جا که در زمان ساسانیان، شاهنشاهان، به عنوان نمایندگان راستین اهورامزدا در روی زمین از ازدواج مردم حمایت می‌کردند.

دولت هر سال برای عده زیادی از دوشیزگان نیازمند جهاز فراهم می‌آورد و دختران بی‌صاحب و بی‌جهاز را به خرج خود شوهر می‌داد و در انجام دادن این گونه نیکوکاری‌ها خسرو انوشیروان سرآمد دیگر پادشاهان ساسانی بود.

ایرانیان آن‌چنان به خانواده اهمیت می‌دادند که از مشاغلی که مستلزم تجرد بود یا از زندگی حادثه جویانه که مردان را مدتی دراز از کانون خانواده دور نگه می‌داشت، مانند دریانوردی و بازرگانی، خوش‌شان نمی‌آمد.

حتی سربازان ایرانی همه زن داشتند و هر سال، جز چند ماهی خدمت به شاه مملکت دینی به گردن نداشتند.
خانواده از چنان بنیان محکمی‌برخوردار بود که حتی بچه‌دار نشدن و نازایی زن دلیلی بر برهم خوردن پیمان زناشویی نبود. زرتشتیان در این گونه موارد به راحتی بچه‌ای را به فرزندی می‌پذیرفتند. گرچه بنابر دین خود مجاز به انتخاب همسر دیگری با رعایت حقوق همسر اول بودند. اما در همه متن پهلوی «مادیکان هزار دادستان» تنها یک نمونه از دو زنه بودن می‌بینیم و این امر دلیل آن است که چنین کاری نادر بوده است.

نکته جالب دیگر در تفکر ایرانیان، همین مساله ی به فرزندی پذیرفتن است که تنها در مورد خانواده‌های بی‌اولاد صدق نمی‌کند. آوردن بچه‌ای به آغوش خانواده منشاء مذهبی دارد. این عمل ثواب به شمار می‌آید و به منزله عبادت است. از این رو، خانواده‌ای که چند فرزند هم داشته باشد، اگر ببیند بچه‌ای از پرستاری و مواظبتی شایسته برخوردار نیست یا بر سر راه مانده، مکلف است آن بچه را به فرزندی بپذیرد.
مساله مهم دیگر در بدو تشکیل خانواده به چشم می‌خورد، پدر و مادر در انتخاب همسر برای دختر خود دخیل بودند اما دختر هم حق داشت در صورتی که داماد منتخب پدر و مادر را نپذیرفت، دست رد بر سینه او بزند. قوانین دوره ساسانی ازدواجی را که به زور صورت می‌گرفت، به منزله جرم و خیانت می‌شمرد. و این امر، از پیشرفت‌های بزرگ حقوق ساسانی بود. این در حالی است که در سرزمین‌های هم‌مرز ایران، دختر از این آزادی خبر نداشت. در بابل، دختر می‌بایست مردی را بپذیرد که پدرش برای وی در نظر گرفته بود و در هند، دختر مثل کالایی به مردی داده می‌شد که بیشترین پول را پرداخته بود. در چنین شرایطی، دختر ایرانی از امتیازهایی بیش از همه دختران مشرق زمین برخوردار بود و می‌توانست یار و همدم زندگیش را به میل و اراده خویش برگزیند. نمونه‌های چنین آزادی و اختیاری در شاهنامه کم نیستند.
رودابه، شاهدخت هاماوران مخالف با نظر پدر، کاووس را به همسری خود برگزید، منیژه ی زیبا هم، به همین گونه، به سوی بیژن پهلوان، دشمن سوگند خورده پدرش افراسیاب نگریست.

کتایون همسر خویش را در انبوه خلق با پرتاب سیبی زرین به سوی او برگزید. پس از گزینش همسر، باید به حضور پدر دختر رفت و مراسم خواستگاری را به جا آورد. در این مرحله، کسان دختر بیش از هر چیز دیگر نگران خلق مادر شوهر بودند که خوشبختی نوعروس سراپا به آن بسته بود و این نگرانی‌ها نشان می‌دهد همان‌گونه که احترام به بنیان خانواده و قدر و منزلت آن در ایران باستان ریشه دارد، دعوای عروس و مادرشوهر هم ریشه‌ای بس کهن داشته است!

مقام زن در ایران باستان

در ایران باستان همیشه مقام زن و مرد برابر و در کنار هم ذکرشده است، حتی گروهی از ایزدان مانند آناهیتا زن هستند و در میان امشاسپندان، امرداد و خرداد و سپندارمذ، که صفات اهورامزدا است زن می‌باشند.
آنچه در اوستا آمده است همه نشانه ای از همسنگی زن و مرد است، در فروردین یشت چنین آورده شده: اینک فروهر همه مردان و زنان پاک را می‌ستائیم آنان که روان هایشان در خور ستایش و فروهر‌هایشان شایسته است اینک فروهر همه مردان و زنان پاکدین را می‌ستائیم.
در زمان شاهنشاهی هخامنشیان، براساس لوح های گلی تخت جمشید زنان هم دوش مردان در ساختن کاخ های شاهان هخامنشی دست داشتند و دستمزد برابر دریافت می‌نمودند، پیشه ی بیشتر زنان در دوره هخامنشیان صیقل دادن نهائی سنگ نگاره ها و همچنین دوخت و دوز و خیاطی بوده است. بنابراین در شاهنشاهی بزرگ هخامنشی با برابری و تساوی حقوق زنان با مردان سر و کار داریم.
باید خاطرنشان کرد که زنان در زمان بارداری و با به دنیا آوردن کودکی برای مدتی از کار معاف می‌شدند، اما از حداقل حقوق برای گذران زندگی برخوردار می‌گشتند و علاوه بر آن اضافه حقوقی بصورت مواد مصرفی ضروری زندگی دریافت می‌نمودند، همچنین در گل نوشته های تخت جمشید شاهد آن هستیم که در کارگاه های خیاطی، زنان به عنوان سرپرست و مدیر بودند و گاه مردان زیردست زنان قرار می‌گرفتند.
اما زنان خاندان شاهی از موقعیت دیگری برخوردار بودند، آنان می‌توانستند به املاک بزرگ سرکشی کنند و کارگاه های عظیم را با همه کارکنانش اداره و مدیریت می‌کردند و درآمدهای بسیار زیاد داشتند، اما باید خاطرنشان کرد که حسابرسی و دیوان سالاری هخامنشی حتی برای ملکه هم استثنا قائل نمی‌شد و محاسبه درآمد و مخارج از وی مطالبه می‌کرد.
در یکی از گل نوشته ها (لوح های گلی) رئیس تشریفات دربار داریوش بزرگ دستور تحویل 100 گوسفند را به ملکه صادر می‌کند تا درجشن بزرگ تخت جمشید که 2000 مهمان دعوت شده بودند، بکار روند.
دریکی از مهرهای بدست آمده از تخت جمشید زنی بلندپایه در صندلی تخت مانندی نشسته و پاهایش را روی چهارپایه ای گذارده و گل نیلوفری در دست دارد و تاجی برسرنهاده که چادری روی آن انداخته شده است و به تقلید از مجلس شاه، ندیمه ای در برابر او ایستاده و عود سوزی در آن دیده می‌شود. این مهر یکی از زنان ثروتمند دربار هخامنشی است که نقش مهمی ‌در مدیریت جامعه داشته است و دستورات خود را به این مهر منقوش می‌کرده است.
بنابراین با کمک گل نوشته های تخت جمشید تصویری کاملا نو از زنان و ملکه های هخامنشی بدست می‌آوریم که برخلاف ادعای نویسندگان یونانی، که آنها را عروسک هایی محبوس در حرم سراها می‌دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئین های مذهبی شرکت می‌کردند، بلکه در صحنه زندگی و در اداره امور کشور هم نقش و شخصیت مستقل خویش را حفظ می‌کردند. بررسی دقیق لوح های دیوانی تخت جمشید نشان می‌دهد، که زن در دوران فرمانروائی هخامنشیان به ویژه در زمان شاهنشاهی داریوش بزرگ از چنان مقامی ‌برخوردار بودند که در میان همه خلق های جهان باستان نظیر نداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:45  توسط   | 

روزی که امیر گریست!

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:34  توسط   | 

 

ای سرزمین من ، شورآفرین میهن

دور از تو باد ای مرز باور ، دست اهریمن

ای خاک مهر آیین ، آیینه ی ایمان

ای در پناه لطف یزدان ، جاویدان ایران

تو که در دامانت لاله می جوشد

سحر از چشمانت ژاله می نوشد

وطنم ای دل ها جمله مجنونت

مست و شیدا کوه و صحرا ، دشت و هامونت

ای سرزمین من ، شورآفرین میهن

دور از تو باد ای مرز باور ، دست اهریمن

ای خاک مهر آیین ، آیینه ی ایمان

ای در پناه لطف یزدان ، جاویدان ایران

تا جان به تن دارم ، مهر وطن دارم

آیینه ی دریاست ، این شوری که من دارم

در جان تو جاری ، آواز بیداری

با آسمان عهد و پیمانی دیرینه داری

ای سرزمین من ، شورآفرین میهن

دور از تو باد ای مرز باور ، دست اهریمن

ای خاک مهر آیین ، آیینه ی ایمان

ای در پناه لطف یزدان ، جاویدان ایران

                                                   « اسماعیل فرزانه »

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:18  توسط   | 

 

قبله ی محراب

خــــــــم ابـــروى كجت قبله محــراب من است        تاب گيســوى تو خود، راز تب و تاب من است

اهـــــــــــل دل را به نيايش، اگــر آدابى هست          يـــاد ديــــــــدار رُخ و موى تو، آداب من است

آنچـــــــــه ديدم ز حـــريفان همه هشيارى بود         در صف مـى‏زده بيـدارى من، خواب من است

در يَم علـــــــــــــم و عمل، مدعيان غوطه ورند          مستــى و بيهشى مى زده گرداب من است

هـــــر كسى از گنهش، پوزش و بخشش طلبد        دوست در طــاعت من، غافر و توّاب من است

حـــــــــــــــاش للّه كه جز اين ره، ره ديگر پويم          عشق روى تــو سرشته به‏گل و آب من است

هر كسى از غم و شادى است نصيبي، او را           مــــــايه عشرت من، جامِ مىِ ناب من است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:9  توسط   | 

زندگي دكتر علي شريعتي براي كودكان داستان مي‌شود

زندگي دكتر علي شريعتي براي كودكان داستان مي‌شود

مهدي طهوري زندگي‌نامه داستاني دكتر علي شريعتي را ويژه كودكان در دست نگارش دارد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، وي كه پيش از اين «زندگي‌نامه محمد مصدق»و «زندگي‌نامه اميركبير»را از سري كتاب‌هاي «زندگي من، پيام من است» را نوشته است، در صدد است اين كتاب را نيز توسط بخش كودك و نوجوان انتشارات نسل نوانديش راهي بازار كند.

منبع: http://drshariati.org

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:45  توسط   | 

خلیل الرحمان

خلیل من كه به رخ كعبه دل و جان است                   به راه او دل و جان چون ذبیح قربان است

شگفت نیست دل و جان فداى جانانى                     كه قبله دل مشتاق و كعبه جان است

در آن منا كه تمنّا و آرزوى دل است                           به رسم قربان از جان گذشتن آسان است

غرض ز كعبه همان طواف خانه گل نیست                  كه خانه دل آرامگاه جانانست

میان كعبه حجّاج و كعبه عشّاق                               هزار مرحله ره با دلیل و برهان است

به كعبه آنان بهر طواف خانه روند                              ولیك خانه خدا خویش در خراسان است

مرو به مروه صفا جوى و سعى كویى كن                   كه جاى قوّه نسل خلیل رحمان است

امام ثامن ضامن علىّ بن موسى                            كه ذات پاكش مرآت نور یزدان است

به حجّ اكبرت ار آرزو بود دریاب                                 كه در زیارت این كاخِ عرشْ بنیان است

ضریح اقدس او را شرف بود افزون                             از آنچه بیت الله را به چار اركان است

چنانكه ركن یمانى به كعبه اسلام                           به ركن شرقى این كعبه یمن چندان است 

 "صبوری"            

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:9  توسط   | 

«دا» ، برگزیده نهایی جایزه جلال آل احمد

كتاب «دا» در ادامه موفقیت‌هایش در برقراری ارتباط گسترده با مخاطبان خاص و عام این بار به عنوان برگزیده برتر حوزه تاریخ‌نگاری در دومین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد شناخته شد.

كتابی كه حدود ۸۰ بار تجدید چاپ شده قطعا نگاه ویژه هیات داوران جایزه ویژه و بزرگی چون جلال را هم معطوف خودش كرده است تا بالاخره جایزه ۱۱۰ سكه‌ای جلال در دومین سال برگزاری‌اش حداقل تا این لحظه یك برگزیده نهایی داشته باشد.

كتاب «دا» شامل خاطرات سیده‌زهرا حسینی از دوران دفاع مقدس به ویژه مقاومت مردم خرمشهر است كه به كوشش سیده اعظم حسینی تدوین شده است.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:53  توسط   | 

 

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران ز مژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست؟ دین تو چه دینی است؟

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست:

چو پرسیدند مَن رَبُک؟ ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت؟ گفت: لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی؟

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه ی آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان،عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:46  توسط   | 

كودك ،‌ شاعر و دوربین ‌كاغذی

نگاهی به شعر شاعر جوان مشهدی عباسعلی سپاهی یونسی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:2  توسط   | 

 صدای گــــــریه ی بــاران پـــاک می  آید

دوبـــــاره بوی دل انگــیز خــــاک می آید

تــــو مهربــــانی خودرا زمن دریــــغ مدار

کلید قفل دلت را بــــــه دست من بسپار

بیا کمی بنشینیم سینه صـــــاف کنــــیم

بـیا بــه معجزه ی عشق اعتراف کنــــیم

تــــو مثل صــــاعقه بر من فرود آمده ای

تو شعله ای که بــــه بود و نبود آمده ای

چه خوب بود که همسایه ی خدا بـودیم

قشنگ بود اگــــر پشت ابرهـــــــا بودیم

تو مثل حسّ رقیق منی؛  قشنگ ؛ لطیف

تــــو مثل برگ گل نو رسیده ترد  ؛  ظریف

بــه جز دلی که به پیش تو جا گذاشته ام

بـــه روی هستیم ای مــاه ؛ پا گذاشته ام

گمان کنم تــــو همانی که فکر می  کردم

نــــــه  ؛ مهربانتر از آنی که فکر می کردم

شکـــــــسته است غرور پلنگ می فهمی؟

دلم برای تو تنگ است تنگ ؛  می فهمی؟

[شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام]

تــــویی تجلی ایمـــــان و کــــفر ختم کلام

                                                                               خلیل جوادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:47  توسط   | 

شطرنج

اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيل هاست‌
كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود 

اسب خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌
جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پياده ی ضعيف، راست راست مي‌رود
كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پياده ی ضعيف، عاقبت رسيده است‌

هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود

                                                    محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:47  توسط   | 

محبوبم هنگام شعر خلسه ی بین خواب و بیداری ست

"امروز بی بهانه دلم تنگ است"

هرچند این زمانه ...دلم تنگ است

امروز بی بهانه دلم تنگ است

چشمت قرار بود بجوشد باز

باز ای شرابخانه دلم تنگ است

مجنون قصه های تو خود را کشت

یعنی که عاشقانه دلم تنگ است

من کوچه کوچه کوچه دلم تاریک.....

من خانه خانه خانه دلم تنگ ست

باران ترانه های لبم را شست

باران...لبم...ترانه.....دلم تنگ است

در من تمشک بوسه نمی روید

زخمی بزن جوانه!   دلم تنگ است

لبخند خاطرات مرا برگرد

دیروز یک نشانه ....دلم لرزید

امروز یک نشانه .....دلم تنگ است 

سر را به شانه های که بسپارم؟

آه ای کدام شانه ! دلم تنگ است

برگرد کودکانه دلم تنگ است

                                                          حافظ ایمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:56  توسط   | 

 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
 
 
 
 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
 
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
 
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
 
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
 
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
 
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود
 
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
 
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
 
شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم
وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود
 
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
 
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
 
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود
 
    "سعدی"         
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط   | 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آري افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف بيفشان كه فقيه  

بخورد روزه خود را به گماني كه شب است

 

زير لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهد  

وين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

 

يارب اين نقطه ي لب را كه به بالا بنهاد  

نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 

منعم ار عشق كند زاهد و آگه نبود  

شهرت عشق من از ملك عجم تا عرب است

 

گر صبوحي به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاك سر كويش سبب است

                              

                                              « شاطر عباس صبوحی»

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:31  توسط   | 

 
 
 
 
 
   مهدي آذريزي نويسنده پيشکسوت ادبيات کودک صبح امروز پنج‌شنبه 18 تير ماه درگذشت.   
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:36  توسط   | 

 

« مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت

                                یاقوت نهم نام لب لعل تو یا  قوت

 قربان وفاتم به وفاتم نظری کن

                                تا بوت همی بشنوم از رخنه تابوت»

                                                     «شاطر عباس صبوحی»         

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:0  توسط   | 

دید مجنون را یکی صحرا نورد

 در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم

می زند با اشک خونین این رقم

گفت:« ای مجنون شیدا چیست این

می نویسی نامه بهر کیست این؟»

گفت:« مشق نام لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او

عشق بازی می کنم با نام او

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:36  توسط   | 

من می خوام برگردم به کودکیم!!!

من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم,
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
یک و دو
سه و چهار

پنج و شش

هفت و هشت

نه و ده ...

نازی ای عشق بی عاشق من .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط   | 

دل من دیر زمانیست که می پندارد:

"دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد

در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگ ترین چهره بیاراید
آن چنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد!"

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 18:52  توسط   | 

«ضعف ادبیات داستانی پیامد ضعف نقد است»

رئیس دانشكده ادبیات دانشگاه تهران گفت: «ادبیات داستانی نه تنها در حوزه انقلاب بلكه در سایر حوزه ها نیز به جایگاه علمی دست نیافته است.» منوچهر اكبری اظهار داشت: «از لحاظ پژوهشی نیز كارهای آكادمیك خیلی ضعیفی در این زمینه صورت گرفته، هرچند پژوهش خوب نیز داریم اما تعداد آنها انگشت شمار است.» وی افزود: «علت اصلی ضعیف بودن ادبیات داستانی به ضعف نقد در كشور باز می گردد، چرا كه نقادی از سابقه كم و پیشینه ضعیفی در كشور برخوردار است و اگر چه منتقدان خوبی داریم، اما علمی نبودن نقد باعث سلیقه ای عمل كردن در این حوزه شده است كه در نهایت منجر به ضعیف شدن ادبیات داستانی می شود.»
رئیس دانشكده ادبیات دانشگاه تهران خاطرنشان كرد: «ضعف نقد ادبی به قبل از انقلاب باز می گردد و تا زمانی كه به نویسندگان بهای كافی داده نشود، نمی توان انتظار خلق آثار فاخر در این زمینه را داشت.» وی ادامه داد: «از طرفی با برطرف كردن مشكلات مالی، نویسندگان با دغدغه كمتری به تولید اثر می پردازند.» اكبری با اشاره به بازآفرینی ادبیات داستانی انقلاب به ستاد خبری دومین جشنواره داستان انقلاب، گفت: «اگر چه تاكنون منابع تاریخی خوبی از انقلاب تدوین شده است، اما هنوز جای كار زیادی هست و جا دارد تا نسل اولی های انقلاب با روایت انقلاب، مواد و خوراك اولیه را برای نویسندگان جوانی كه آن رویداد را از نزدیك ندیده اند، تهیه كنند و امكان بلوغ این نویسندگان را برای خلق آثار فاخر فراهم كنند.» وی یادآور شد: «شرط موفقیت جشنواره داستان انقلاب در این است كه در راستای اهدافی مشخص و بدون نگاه جناحی در عرصه ادبیات انقلاب گام بردارد تا بتواند زمینه حضور نویسندگان حرفه ای و پیشكسوت را در كنار نویسندگان جوان مهیا كنند، البته حضور هر چه بیشتر دانشگاهیان می تواند به علمی شدن جشنواره كمك كند كه تحقق آن مستلزم اعلام فراخوان در دانشگاه های كشور است.»
 
منبع: خبرگزاری آفتاب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:31  توسط   | 

فریدون مشیری و استاد شهریار

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:12  توسط   | 

همه می پرسند:چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
 
 
همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
 
فریدون مشیری           
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:46  توسط   |